شب عيد فقرا
بسم الله الرّحمن الرّحيم
شب عيده و ماها سرگرم كارای هر سالهی قبل از عيديم. خريد لباس، نو كردن وسايل خانه، تهيّهی سبزه و ماهی و آجيل و... . برای خريد لباس به نازی آباد و بعد به جمهوری رفتيم. قلقله بود. گوشِت را كه تيز میكردی صداهای مختلفی را میشنيدی. روی صداهای مختلف تمركز كردم. يكی با تمام وجود فرياد میزد و قيمت ارزان لباسهايش را به همه میگفت و ديگری در حال چانه زدن بود. يكی هم داشت چایی میفروخت و ديگری بچّهای بود كه از مادرش میخواست فلان لباس را برايش بخرد. يكی با خواهرش در مورد خوب و بد بودن جنس فلان لباس صحبت میكرد و ديگری پسر نوجوانی بود كه با صدای بلند با دوستانش گل میگفت و گل میشنفت. دختر جوانی با موبايلش صحبت میكرد در حالی كه لبخند روی لبش را از روی صدايش میشد تشخيص داد. امّا در اين ميان صدايی را گوشم نمیشنيد. صدای كودكی ژندهپوش كه او را در ميان زبالهها ديده بودم. هم سنّ و سالهايش با خانوادهشان در حال خريد لباس شب عيد بودند و او امّا خسته از كار در گوشهای كه خانه نبود چمباتمه زده بود و به خواب فرو رفته بود. گوشم صدای ديگری را هم نشنيد. صدای پدری كه رويش از خجالت دختران دم بختش قرمز شده بود. صدايی كه صدا نبود، گريه بود، ناله بود، فغان بود. او كه دخترش به خاطر نداشتن جهيزيه عروس نشده بود. صدای گريههای آن دختر را هم نشنيدم. مايی كه ادّعای مسلمانی داريم، مايی كه ادّعا داريم سردرِ سازمان ملل سخن شاعر پارسی گوی ما را زدهاند كه "بنی آدم اعضای يكديگرند كه در آفرينش ز يك گوهرند" چقدر اين صداها را نشنيدهايم؟ چقدر دوست داريم در مورد اين صداها بشنويم؟ چقدر اين صداها را نشنيديم و سراغش رفتيم تا بشنويم؟ خداوندا كمكمان كن در سرايی كه جز تو فريادرسی نيست بتوانيم جواب آن چه به ما نعمت بخشيدی را به شايستگی پس دهيم.
اللّهمّ صلّی علی محمّد و آل محمّد و عجّل فرجهم نقل از وبلاگ انتظار
سرباز جنگ نرم هستم عاشق مولا حامي دكترجليلي ضد مرفهين بي درد